تبليغاتX
يك دانشجوي دانشگاه ازاد

يك دانشجوي دانشگاه ازاد

درددل نامه

خیلی جالبه

راستش این جور چیزها زیاد برام مهم نیست ولی وقتی کار به جایی برسه که به شعور ادم ها به شخصیت ادم ها توهین بشه برام قابل قبول نیست و بهم برمی خوره.جو دانشگاهمون رو دارم می گم خیلی با حال شده یک لحظه نمی تونی با جنس مخالف حرف بزنی حتی حرفایی مثل احوال پرسی ساده.خیلی خیلی جالبه انگار همه ادم ها مثل حیونایی هستن که قدرت کنترل خودشون رو ندارن و یکی باید همیشه چوب به دست  بالای سرشون باشه  که اگه چپ نیگا کردن بزنه تو سرشون خوب حالا اگه با چوب زدن باشه جای خوشحالی داره.حرفایی می زنن توهین هایی می کنن که تمام شعوره تو تمام احساستو  و شخصیت رو زیر سوال می بره.اخ چقدر سخته بخاطر چیزی بگی معذرت می خوام که مطمئنی درسته.من نمی گم نظارت و کنترلی نباشه ولی قرار نیست به خاطره اوردن کلاه سربررن. وقتی با یه جنس مخالف حرف می زنی حتما باید زنت باشه یا خواهرت که در این صورت هم باید جواب پس بدی.متنفرم از انایی که به ادم ها مثل حیون نگاه می کنن که تنها محرک کاراشون میل جنسیه.متنفرم ار ونایی که حتی وقتی می گن منو منطقا  قانع کن این کارم غلطه می گن منطق منم چون زور دارم.باید به ادم هایی جواب پس بدی که شعورشون تحصیلاتشون و فهمشون یک دهم تو نیست.خیلی می ترسیدم از این اتفاق که با تغییر شرایط مملکت افرادی که هشت سال پس زده شدن مردم نخواستنشون حالا بیان و عقده گشایی بکنن.ولی مطمئن باشین خیلی بده می شه اگه یه روزی کارد به استخون برسه و اونهم استخون افرادی که منطق دارن و شعور.منطف شعوری که چوب به دستا بهش می گن دیوانگی اما.........

                        دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

                     

                                                                   بخونیین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 17:47  توسط يك دانشجو  | 

اومدم

سلام

بازم می خوام بنویسم.در این مدت هم که نبودم دلم می خواست بنویسم ولی یه سری مشکلات بود که صرف نظر از اونها برام ممکن نبود پس سعی کردم یا حلشون بکنم یا باهاشون کنار بیام . اما یه خبر در مورد خودم:

                                    از کارشناسی ارشد قبول نشدم

 یه پیت حلبی هم ندادن روش بشینیم . ولی ما پر رو تر از این حرفا هستیم که از رو بریم . پس دوباره می خونیم . فقط یه مشکل کوچیک دارم زمان داره خیلی سریع می گذره . راستی اگه اون ورا اشنایی چیزی دارین بگین دو ساعت ما رو یه ساعت حساب کنن . از خجالتتون در می ییام . خوب دیگه ما تا این اشنا پیدا شه زور خودمونو می زنیم تا خدا چی بخواد . از اونایی هم  که در زمان تعطیلی نظر کده  من لطف کردن و سر زدن ممنونم . وای داشت یادم می رفت یه خبر دیگه در مورد خودم : من هنوز دانشچو هستم . اخه یه درسم رو نگه داشتم .پس فعلا به عنوان یه دانشجو می تونم اظهار نظر بکنم .

                انچه دلم خواست نه ان می شود      هرچه خدا خواست همان می شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 10:10  توسط يك دانشجو  | 

يك خبر

 بزودي باز خواهم گشت

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 9:3  توسط يك دانشجو  |